بی پلاک مقتل خون خدا(لهوف) - بي پلاک
  • درباره یه بی پلاک

    بي پلاک
    حاج نعمت[302]
    روزي در ذهنم نقش بست که خيلي کوچک بودم. هنوز خاطراتي از سيمايش در پس زمينه دلم خودنمايي مي‏کند و همچون خاطراتي که از بهشت -قبل از اخراج خانواده مان- در وجودم غليان مي کند، آرام بخش آنات و لحظات تاريک زندگيم شده است. ...اما او هم همانند پدران ديگر زود پر کشيد. خيلي زود. مثل همت مثل باکري مثل ناصر کاظمي مثل عبدالحسين برونسي مثل ... عجيب دوستش دارم اين گمشته بي‏مزار را که امروزه مفقود الاثر مي‏خوانندش. راست مي‏گويند؛ چرا که نخواستيم بر دلمان تاثيري بگذارند.مفقود الاثر. ... و امروز به اسم او قلم مي‏زنم ..:: حاج نعمت ::.. فاميليش؟؟؟ اصلا مهم نيست.وقتي خودش عشق مي‏کند با اين فاطمي بودن ،اين گمنامي،بگذار بگذريم. *********************** در اينجا: آنچه مورد نياز مادحين است خواهيد يافت. اشعار،سرود، و مراثي اهل بيت(عليهم السلام) که داراي غناي معنايي است به همت شاعر عزيز آقاي رضا تاجيک جمع‏آوري مي‏گردد. در اين مجموعه تلاش شده تا آنچه مورد نظر پير و مرادمان حضرت سيد علي آقاي خامنه اي دامه توفيقاته مي‏باشد لحاظ شود. .::«تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد»::.
  •  پرچم بی پلاک


  •  پرچم عشاق








  •  موسيقي وبلاگ


  •  اشتراک در وبلاگ


  • نام:

    ايميل:

     

    بی پلاک
    اي مردم! هرگاه دانستيد، پس به آنچه دانستيد عمل کنيد؛ شايد که هدايت يابيد . [امام علي عليه السلام]
       1   2   3   4   5   >>   >
  • + منازل وبيوت مدينه
    نويسنده: حاج نعمت سه‏شنبه 18/10/1386





  • منازل وبيوت مدينه


    مؤلف مى گويد : سپس امام سجاد ( عليه السلام ) با اهل و عيال خود به مدينه آمد و به خانه هاى خويشان و مردان طايفهء خود نگريست . ديد همهء خانه ها به زبان حال خود براى فقدان حاميان و مردان خود نوحه مى کنند و اشک مىريزند و مانند داغداران ندبه مى نمايند ، از او احوال صاحبان خود را جويا مىشوند و سوز و اندوه آن حضرت را بر مصرع کشتگان خود به هيجان مى آورند . خانهء بى صاحب حسين ( عليه السلام ) فرياد " وامصيبتا ! " برداشته است و مى گويد : " اى مردم ! از اينکه چنين نوحه‌سرايى مى کنم و فرياد مى زنم ، مرا معذور داريد . شما هم در اين مصيبت مرا يارى کنيد ، زيرا آن کسانى که من از فراق آنان مىنالم و بر اخلاق کريمهء آنها سوگوارم ، همدم شب و روز من و چراغ روشن تاريکيها و سحرها ، ريسمان خيمهء شرف و افتخار ، باعث نيرو و پيروزى من ، و به جاى خورشيد و ماه من بودند . چه بسيار شبها که با بزرگوارى خود ، وحشت مرا زدودند و به برکت خود ، بر حرمت من افزودند و مناجات سحرگاه خويش را به گوش من رسانيدند و با رازهاى گرانبهاى خود ، مرا گرانمايه ساختند . چه بسيار شبها که با اکرام محافل خود ، مرا زينت بخشيدند و به فضايل خود ، مرا معطر و خوشبو ساختند و درختان خشک مرا به آبيارى ديدارشان سبز و شاداب کردند و نحوست مرا به يارى ميمنت خود نابود نمودند . چه بسيار شاخه هاى منقبت را در مزرع آرزويم کشتند و ساحت مرا از مصاحبتهاى زشت محفوظ داشتند . چه بسيار صبح ها که من به خاطر وجود آنها بر همهء کاخها و منزلها برترى داشتم و به آنها افتخار مى کردم و خوشحال و مسرور بودم . چه بسيار آرزوهايى را که به نوميدى رسيده بود ، زنده کردند . چه بسيار ترس و بيمهايى را ‹ صفحه 695 › که چون استخوان پوسيده در آستان خانهء وجودم پنهان شده بود ، بيرون نمودند ، ولى تير مرگ آنها را هدف خود ساخت و روزگار ، بر من حسد ورزيد تا آنکه ايشان ، ميان دشمنان غريب ماندند و نشانهء تيرهاى مخالفان و دشمنان گرديدند . امروز ، مدار بزرگوارى که به اشارهء سرانگشتان آنان داير بود ، بريده مى شود و مجسمهء نيکويى ها از گم شدن آنها زبان به شکوه مىگشايد و تمام خوبى ها از قطع شدن اعضاى آن بزرگواران نابود مى گردد و احکام خداوند از نديدن روى آنها ندبه مى کنند . آه و افسوس از اين مرد پارسا که در اين جنگها خونش ريخته شد و افسوس بر آن لشکر کمال ، که پرچمش در اين حوادث بزرگ سرنگون گرديد ! اگر در اين حادثه سوزناک از مساعدت دانايان محروم شدم و نادانى عقل و انديشه ، مرا به هنگام حادثه تنها گذارد ، ولى براى همراهى و مساعدتم ، تپه‌هاى خاکهاى کهنه و ديوارهاى ويران شده کفايت مى کند ، زيرا آنها هم مانند من ناله مى کنند و همچون من در غم و اندوه غوطه‌ورند . اگر مى شنيديد که چگونه نمازها با زبان حال بر آن شهيدان راه حق نوحه مى کنند و چگونه انسان از خلوتهاى راز و نيازها بر آنها ناله سر مى دهد و بزرگوارى طبيعت و کرامت ، مشتاق ديدار ايشان مى باشد و بخشش و کرم ، خواهان نشاط ديدار آنهاست و چگونه محرابهاى مساجد از فراق آنان گريه مى کنند و چگونه حاجت حاجتمندان براى بخشش آنان فرياد مى زنند ، هر آينه از شنيدن اين فريادها ، گرفتار غم و اندوه مى شديد و مى دانستيد که در اين مصيبت بزرگ کوتاهى کرديد . بلکه اگر تنهايى و شکستگى و ناراحتى مرا مىديديد و خالى بودن مجالس و آثار مرا مشاهده مى کرديد ، منظره اى برابر ديدگان شما مجسم مى شد که دلهاى شکيبا را به درد مى آورد و اندوه سينه ها را مى افزود . آن خانه‌هايى که به من حسد مى بردند ، مرا سرزنش و شماتت کردند و دستان پر خطر روزگار بر من چيره شد . . . آه ! چقدر به آن منزلى که ايشان در آن ساکن شدند و آرامگاهى که آنان در آن آرميده‌اند مشتاق و آرزومندم ! اى کاش من نيز از نوع بشر مى بودم و خود را ‹ صفحه 696 › در مقابل شمشيرها سپر مىساختم تا ايشان را از شمشيرها حفظ مىنمودم و از گزند تيرها و نيزه‌ها مصون مى داشتم ، تا آنان زنده مى ماندند و کاش مىتوانستم از دشمنانشان که شمشير به روى آنان کشيدند ، انتقام بگيريم و تيرهاى دشمنان را از ايشان دفع کنم ! اکنون که اين افتخار نصيب من نشد ، اى کاش من در جايگاه و آرامگاه آن بدنهاى نازنين بودم و مىتوانستم اجساد پاک و پاکيزهء آنها را در بر بگيرم ! آه ! اگر من آرامگاه آن بزرگ مردان فداکار بودم ، با منتهاى کوشش و جديت ، آن بدنها را حفظ مىکردم و حقوق ديرين آنان را ادا مىنمودم و از افتادن سنگها بر آن بدنها ، جلوگيرى مىکردم و مانند خدمتگزاران فرمانبردار در خدمت آنان مىايستادم و بساط اجلال و اکرام ، زير آن صورتهاى نورانى و آن ابدان پاره پاره مىگستردم و به آرزوى همنشينى آنان مىرسيدم و از نور آنان براى تاريکيهايم روشنايى مىگرفتم . آه ! چقدر مشتاق رسيدن به اين آرزوها هستم و چقدر از دورى ساکنين خود در سوز و گدازم ! هر ناله اى در دنيا از نالهء من کوتاهتر است و هر دارويى جز وجود آنان براى شفا و مداواى من بى اثر است . هم اکنون من در گم شدن آنان ، لباس عزا در بر کرده‌ام و با جامه‌هاى سوگوارى انس گرفته ام و از پيدا کردن صبر و شکيبايى نااميد گشته ام و تنها سخنم اين است : " اى سرمايهء آسايش روزگار ! ديدار ما و تو در روز محشر " . چه نيکو سروده است شاعر نامى ابن قتيبه ، در آن موقعى که بر آن منازل بى صاحب مى گريست و مى گفت : " من بر خانه هاى آل محمد ( صلى الله عليه وآله ) گذر کردم و آنها را همانند آن روزى که آل پيغمبر در آن بودند ، نديدم . خداوند اين خانه ها و صاحبانش را از عنايت خود دور نکند ! اگر چه به زعم من امروز اين خانه ها از صاحبانشان خالى شده اند ! آگاه باشيد که کشته شدن شهيدان کربلا ، گردن مسلمانها را زير بار ذلت برد و اينک آثار ذلت از آن هويداست . فرزندان پيغمبر همواره پناه مردم بودند ، ولى اکنون مصيبتى براى دلها شده اند که از همهء مصايب بزرگتر و اندوهناکتر است . ‹ صفحه 697 › مگر نمى بينى که خورشيد نيز براى شهادت حسين ( عليه السلام ) مانند بيماران رنگش زرد شده و شهرها از اين مصيبت ، دگرگون گرديده اند . و تو اى کسى که مصيبت ابا عبد الله ( عليه السلام ) را مىشنوى ! در غم اندوه آنان به همان راهى برو که پيشوايان حامل کتاب ، از آن راه رفته اند " . روايت شده است که : امام زين العابدين ( عليه السلام ) با آن مقام حلم و بردبارى اى که داشت و نمى توان آن را توصيف کرد ، در اين مصيبت بسيار مى گريست و ناله و اندوهش بى پايان بود . از امام صادق ( عليه السلام ) روايت شده است که : زين العابدين ( عليه السلام ) چهل سال در مصيبت پدرش گريه کرد ، در حالى که روزها روزه دار و شبها به عبادت بيدار بود و چون وقت افطار مى رسيد ، خدمتگزارش آب و غذا برابر او مى نهاد و مى گفت : " آقا جان ! ميل فرماييد " . آن حضرت مى گفت : " چگونه غذا بخورم ، در صورتى که فرزند رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) گرسنه کشته شد ؟ و چگونه آب بنوشم ، در صورتى که فرزند رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) لب تشنه کشته شد ؟ " و پيوسته اين سخن را مى گفت و مى گريست ، تا آب و غذا با اشک چشمش مخلوط مى شد . همواره با اين حال بود ، تا از دنيا رفت . خادم حضرت سجاد ( عليه السلام ) نقل مى کند : روزى آن حضرت به صحرا رفت و من از پى او مى رفتم . ديدم پيشانى خود را روى سنگى ناصاف و خشن گذاشته است . من ايستادم ، در حالى که گريه و نالهء او را مى شنيدم و شمردم ، هزار مرتبه گفت : " لا إله الا الله حقا حقا ، لا إله الا الله تعبدا ورقا لا إله الا الله ايمانا و تصديقا وصدقا " . سپس سر از سجده برداشت . ديدم صورت و محاسنش از اشک چشمش تر شده است . گفتم : " اى مولاى من ! آيا اندوه شما پايانى ندارد ؟ و آيا گريهء شما خاتمه پذير نيست ؟ " فرمود : " واى بر تو ! يعقوب بن اسحق بن ابراهيم ، پيغمبر و پيغمبر زاده و داراى دوازده پسر بود . ‹ صفحه 698 › خداوند يکى از پسران او را از نظرش دور کرد ، از فشار اندوه ، موهاى سرش سپيد شد و از غم ، کمرش خميد و از گريه ، ديدگانش نابينا گرديد ، در صورتى که پسرش هنوز زنده بود . ولى من به چشم خودم ديدم که پدر و برادر و هفده تن از اهل بيتم ، همه کشته شدند و بر روى خاک افتادند ، پس چگونه غم و اندوه من تمام شود و گريهء من پايان پذيرد ؟ " مؤلف مى گويد : من اين اشعار را مىخوانم و به آن بزرگواران اشاره مى کنم و مى گويم : " کيست [ به شهداى کربلا ] خبر دهد و بگويد : " شما با دورى خود ، لباسى از اندوه به ما پوشانيديد که هيچ گاه کهنه نمى شود ، بلکه ما را کهنه و نابود مى کند ؟ " . همان روزگارى که به قرب و وصال آنان ما را خندان مى داشت ، اکنون از مفارقت آنان ، ما را مىگرياند . روزگار ما از فقدان آنان دگرگون و سياه شد ، در صورتى که شبهاى تاريک ما از نور آن بزرگواران روشن شده بود " . در اينجا تأليف ما به پايان رسيد و هر کس بر ترتيب و نگارش آن واقف گردد ، مى داند که اين کتاب با اينکه موجز و حجم آن بسيار کوچک است ، ولى بر ديگر کتبى که در اين موضوع نوشته شده است ، برترى دارد و در حد خود داراى مزاياى بسيارى مى باشد . حمد و سپاس مخصوص آفريدگار جهانيان ، و صلوات و سلام بر محمد و اولاد پاک و پاکيزه و معصوم او باد !


  • + خطبهء حضرت سجاد ( عليه السلام )
    نويسنده: حاج نعمت سه‏شنبه 18/10/1386





  • خطبهء حضرت سجاد ( عليه السلام )


     نزديک مدينه در اين هنگام ، امام سجاد ( عليه السلام ) با دست خود اشاره کرد که ساکت شوند . فورا مردم ساکت شدند . آنگاه به ايراد سخن پرداخت : " سپاس خداوندى راست که پروردگار دو جهان و فرمانرواى روز جزا و آفرينندهء همهء مخلوقات است . آن خداوندى که از ادراک عقلها دور ، و رازهاى پنهان ، نزد او آشکار است . خداوند را به خاطر برخورد با گرفتاريها و سختيهاى روزگار و داغهاى دردناک و گزندهاى غم اندوز و مصيبتهاى بزرگ و سخت و اندوه آور و بليات سنگينى که به ما رسيد ، سپاس مىگزارم . ‹ صفحه 693 › اى مردم ! حمد خداى را که ما را با مصيبتهاى بزرگ و شکاف بزرگى که در اسلام واقع شد ، امتحان کرد . همانا ابا عبد الله و عترت او کشته شدند و زنان او اسير گرديدند و سر مقدس او را بر بالاى نيزه در شهرها گردانيدند و اين مصيبتى است که نظير و مانندى ندارد . اى مردم ! کدام يک از مردان شما پس از وقوع اين مصيبت دلشاد خواهد بود ؟ کدام دلى است که از غم و اندوه خالى بماند و کدام چشمى است که از ريختن اشک خوددارى کند ؟ در صورتى که هفت آسمان بر او گريستند و ارکان آسمانها به خروش آمد و اطراف زمين ناليدند و شاخه هاى درختان و ماهيان و امواج درياها و فرشتگان مقرب و همهء اهل آسمان ها در اين مصيبت عزادار شدند . اى مردم ! کدام دلى است که از کشته شدن حسين ( عليه السلام ) از هم نشکافت ؟ اى مردم ! کدام دلى است که بر او نگريد و کدام گوشى است که بتواند اين مصيبت بزرگ را که بر اسلام رسيده است بشنود و کر نشود ؟ اى مردم ! ما را پراکنده ساختند و از شهرهاى خود دور کردند . گويا ما از اهل ترکستان و کابل هستيم ! بى آنکه مرتکب جرم و گناهى شده ، يا تغييرى در دين اسلام داده باشيم . همانا چنين رفتار و برخوردى را از گذشتگان به ياد نداريم و اين جز بدعت نيست . به خدا قسم اگر پيغمبر اکرم ( صلى الله عليه وآله ) به جاى توصيه‌هايى که در حق ما نمود ، فرمان جنگ با ما را مى داد ، بيش از اين نمىتوانستند کارى بکنند . انا لله وانا إليه راجعون . مصيبت ما چقدر بزرگ و دردناک و سوزاننده و سخت و تلخ و دشوار بود . از خداى متعال خواهانيم که در برابر اين مصايب و سختيها به ما اجر و رحمت عطا کند ، زيرا او قادر و انتقام گيرنده است " . چون خطبهء حضرت سجاد ( عليه السلام ) به اينجا رسيد ، صوحان بن صعصة بن صوحان ( 1 ) که مردى زمينگير بود ، از جا برخاست و عذرخواهى کرد : " يابن رسول الله ! من از پا افتاده و زمينگير ‹ صفحه 694 › بودم و بدين جهت نتوانستم شما را يارى کنم " . حضرت ، عذر او را پذيرفت و از او تشکر کرد و بر پدرش ، صعصعه ، رحمت فرستاد .


    . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


    ‹ پاورقى ص 693 › 1 . صوحان از اصحاب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) بود و همراه او در جنگهاى جمل وصفين ونهروان شرکت داشت .


     


  • + نزديک مدينه
    نويسنده: حاج نعمت سه‏شنبه 18/10/1386





  • نزديک مدينه


    راوى مى گويد : سپس از کربلا به جانب مدينه حرکت کردند . ‹ صفحه 691 › بشير جذلم مى گويد : " چون نزديک مدينه رسيديم ، على بن الحسين ( عليه السلام ) پياده شد و خيمه را برپا کرد و زنان خاندان را پياده نمود . آنگاه فرمود : " اى بشير ! خدا بيامرزد پدرت را که مردى شاعر بود . آيا تو نيز مى توانى شعر بگويى ؟ " گفتم : " آرى ، اى پسر پيغمبر ! من هم شاعر هستم " . فرمود : " به مدينه داخل شو و خبر شهادت ابا عبد الله ( عليه السلام ) را به اطلاع مردم برسان " . من بر اسبم سوار شدم و با شتاب آمدم تا وارد مدينه شدم . چون به مسجد رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) رسيدم ، صدا به گريه بلند نمودم و اين اشعار را همان جا گفتم : " اى مردم مدينه ! ديگر در مدينه نمانيد . چون حسين ( عليه السلام ) کشته شد و از شهادت اوست که اشک چشم من چون باران فرو مىريزد . بدن حسين ( عليه السلام ) در زمين کربلا به خون آغشته شد و سر مقدس او را بالاى نيزه ها ، در شهرها مى گردانند " . پس از آن گفتم : " اى اهل مدينه ! اينک على بن الحسين ( عليه السلام ) با عمه ها و خواهرانش نزديک شما و پشت ديوار شهر شما مى باشد و من فرستادهء او هستم تا به شما بگويم او کجاست " . از اين سخن تمام زنان مدينه که پرده نشين در حجاب مستور بودند ، از چادرها بيرون آمدند و فرياد " واويلا ! " و " واثبوراه ! " بلند نمودند . هيچ روزى را نديدم که گريه کنندگان بيش از آن روز باشند ، يا روزى بر مسلمانها تلخ تر از آن روز بوده باشد . شنيدم زنى بر حسين ( عليه السلام ) گريه و ندبه مى کرد و مى گفت : " خبر دهنده‌اى مرا از شهادت سيد و مولايم آگاه کرد و از اين خبر دلم را به درد آورد و مرا مريض و رنجور نمود . پس شما اى چشمهاى من ! در ريختن اشک سخاوتمند باشيد و براى آن کسى که مصيبت او عرش خدا را به لرزه افکند و از شهادت او اعضاى ديانت و مجد بريده شد ، بى وقفه اشک بريزيد . بر فرزندان رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) و فرزندان وصى او ، على بن ابى طالب ( ع ) ، اشک بريزيد ، اگر چه آن مظلوم از شهر و ‹ صفحه 692 › ديار دور گرديده است " . او پس از خواندن اين اشعار گفت : " اى کسى که اين خبر را آوردى ! اندوه ما را از شهادت ابا عبد الله ( عليه السلام ) تازه کردى و جراحات دل ما را که هنوز بهبود نيافته بود ، دگر بار مجروح نمودى . تو کيستى ؟ " گفتم : " من بشير بن جذلم هستم که مولايم على بن الحسين ( عليه السلام ) مرا فرستاده است . آن حضرت در فلان موضع با زنان و اهل بيت ابا عبد الله نزول فرموده اند " . آنگاه اهل مدينه مرا رها کردند و با شتاب از مدينه بيرون رفتند . من با اسب خويش تاختم و خودم را به آنجا رسانيدم . ديدم که مردم راهها و جايگاهها را گرفته اند و جايى باقى نمانده است . از اسب پياده شدم و از ازدحام جمعيت پاى بر پاى مردم مى گذاشتم تا نزديک خيمهء امام رسيدم . على بن الحسين ( عليه السلام ) درون خيمه بود . پس از لحظه اى از خيمه بيرون آمد و با دستمالى که در دست داشت ، اشک چشمانش را پاک مى کرد . از پى آن حضرت ، خادمى آمد ، چهارپايه‌اى آورد و آن را زمين گذاشت و امام زين العابدين ( عليه السلام ) بر آن نشست ، ولى نمى توانست از ريختن اشک خوددارى کند . صداى گريه از هر جانب برخاست و نالهء زنان و کنيزان بلند شد و مردم از هر طرف به آن حضرت ، تسليت مى گفتند . تمام فضا ، يکپارچه گريه و ناله بود .


  • + اهل بيت ( عليه السلام ) و کربلا
    نويسنده: حاج نعمت سه‏شنبه 18/10/1386





  • چهارده نور پاک (فارسي) - دکتر عقيقى بخشايشي - ج 5 - ص 690 - 695


    اهل بيت ( عليه السلام ) و کربلا


    راوى مى گويد : چون اهل بيت حسين ( عليه السلام ) از شام به عراق آمدند ، به آن کسى که راهنماى قافله بود ، گفتند : " ما را از کربلا عبور بده " . چون به زمين کربلا رسيدند ، جابر بن عبد الله انصارى و جمعى از بنى هاشم وعده اى از مردان خانوادهء رسالت را که براى زيارت قبر حسين ( عليه السلام ) آمده بودند ، در آنجا ملاقات کردند . همه شروع به گريه و ناله نمودند و سيلى به صورت زدند و طورى عزادارى کردند که جگرها را آتش مى زد و قلبها جريحه‌دار مى کرد . جمعى از زنان عرب که در گوشه و کنار کربلا ساکن بودند نيز گرد آمدند و چند روزى را به اين ترتيب عزادارى کردند . از ابى جناب کلبى روايت شده است که گروهى از گچ کاران گفتند : " ما شبانه از مکانى که " جبانه " ناميده مى شود ، مىگذشتيم و شنيديم که جنيان بر حسين ( عليه السلام ) نوحه مى کنند و مى گويند : " پيامبر خدا پيشانى او را مسح نموده است . او در چهره درخشندگى دارد . پدران او از بزرگان قريش و نياکان او بهترين نياکان مى باشند " .


  • + سفير پادشاه روم
    نويسنده: حاج نعمت سه‏شنبه 18/10/1386





  • سفير پادشاه روم


    از حضرت زين العابدين ( عليه السلام ) روايت شده است : در آن هنگام که سر حسين ( عليه السلام ) را نزد يزيد آوردند ، او مجالس مىگسارى تشکيل مى داد و سر مقدس حسين ( عليه السلام ) را مقابل خود مى داشت . يکى از روزها فرستادهء پادشاه روم - که خود از اشراف و بزرگان روم بود - به مجلس يزيد درآمد و گفت : " اى پادشاه عرب ! اين سر از کيست ؟ " يزيد گفت : " تو را با اين سر چه کار است ؟ " گفت : " من وقتى نزد پادشاه خود برمىگردم ، هر چه ديده ام از من مى پرسد و دوست دارم داستان اين سر و صاحب آن را براى او بگويم تا او نيز در شادى و سرور با تو شريک باشد " . يزيد گفت : " اين سر حسين بن على بن ابى طالب ( عليه السلام ) است " . رومى گفت : " مادرش کيست ؟ " ‹ صفحه 687 › گفت : " فاطمه دختر رسول خدا ( ص ) " . نصرانى گفت : " اف بر تو و دين تو ! دين من بهتر از دين توست ، زيرا پدر من از نبيره هاى داوود پيامبر بوده و بين من و او ، پدران بسيارى فاصله است و نصرانى ها مرا بزرگ مى شمارند و خاک پاى مرا براى تبرک برمىدارند ، براى اينکه من از اولاد داوود هستم . ولى شما فرزند دختر پيغمبر خود را مى کشيد ، در صورتى که بين او و پيغمبر شما يک مادر بيشتر فاصله نيست . اين چه دينى است که تو دارى ؟ "


    کنيسهء حافر


    پس از آن به يزيد گفت : " آيا داستان کنيسهء حافر را شنيده اى ؟ " گفت : " بگو تا بشنوم " . آن مرد نصرانى گفت : " بين عمان و چين ، دريايى است که عبور از آن يک سال مسافت است و در آن دريا هيچ آبادى اى وجود ندارد ، به جز يک شهر که در وسط آب قرار گرفته است و هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ مساحت آن شهر است و در روى زمين شهرى بزرگتر از آن شهر نيست ، و از آن شهر ياقوت و کافور به ممالک ديگر صادر مى شود و درختهاى آنجا عود و عنبر است . اين شهر در تصرف نصارى است و هيچ پادشاهى جز پادشاه نصرانى ها بر آن دست ندارد . در آن شهر ، کنيسه‌هاى بسيارى است و بزرگترين آنها ، کنيسهء حافر است و در محراب آن حقه اى از طلا آويخته شده . در آن حقه سمى است که مى گويند سم الاغى است که عيسى بر آن سوار مى شد . اطراف آن حقه را با پارچه هاى حرير آذين بسته‌اند و در هر سال جماعت زيادى از نصارى از راههاى دور به زيارت آن کنيسه مىآيند و اطراف آن حقه طواف مى کنند و آن را مىبوسند ، و آنجا حاجات خود را از خداوند مى خواهند . آرى ! نصارى چنين مى کنند و عقيدهء آنان دربارهء آن سم که گمان دارند سم الاغى است که عيسى پيغمبر بر آن سوار شده است چنين است ، ولى شما پسر پيغمبر خود را مى کشيد ! لا بارک الله فيکم ولا في دينکم " . يزيد گفت : " اين نصرانى را بکشيد که مرا در مملکت خود رسوا نکند " . ‹ صفحه 688 › نصرانى چون احساس کرد که کشته خواهد شد ، به يزيد گفت : " آيا مرا مى کشى ؟ " گفت : " آرى " . گفت : " پس بدان که ديشب ، پيغمبر شما را در خواب ديدم . به من فرمود : " اى نصرانى ! تو از اهل بهشتى " . من از اين بشارت تعجب کردم . اينک مى گويم : " اشهد ان لا إله الا الله وأشهد ان محمدا رسول الله " پس از آن سر مقدس حسين ( عليه السلام ) را به سينه مى چسبانيد و آن را مى بوسيد و مى گريست تا کشته شد .


    . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


    ‹ پاورقى ص 688 › 1 . مهيار بن مرزويه ديلمى ، شاعرى داراى ابتکار و نوآورى بود . در سال 428 در بغداد درگذشت . ( الاعلام ، ج 7 ، ص 317 ) .


  • + خواب سکينه ( س )
    نويسنده: حاج نعمت سه‏شنبه 18/10/1386





  • خواب سکينه ( س )


    سکينه عليها السلام گفت : " چون چهار روز از اقامت ما در دمشق گذشت ، خوابى ديدم " . و خوابى طولانى را نقل کرد و در پايان آن گفت : " ديدم زنى در هودجى نشسته و دستهاى خود را روى سر گذارده است . پرسيدم : " اين زن ‹ صفحه 686 › کيست ؟ " گفتند : " او فاطمه دختر محمد ( صلى الله عليه وآله ) و مادر پدر تو است " . گفتم : " به خدا قسم ، نزد او مى روم و ستمهايى را که به ما وارد شده است ، به او مى گويم " . سپس با شتاب به سوى او رفتم تا به او رسيدم و برابرش ايستادم و مىگريستم و مى گفتم : " مادر جان ! به خدا سوگند ، حق ما را انکار کردند و جمع ما را پراکنده ساختند و حريم ما را شکستند . مادر جان ! به خدا پدر ما حسين ( عليه السلام ) را کشتند " . فرمود : " سکينه جانم ! ديگر نگو ، زيرا بند دلم را پاره کردى و جگرم را شکافتى . اين پيراهن پدرت حسين است که از من دور نمى شود تا با اين پيراهن خدا را ملاقات کنم " . ابن لهيعه از ابوالاسود محمد بن عبد الرحمن روايت مى کند : رأس الجالوت مرا ديد و گفت : " به خدا قسم بين من و حضرت داوود هفتاد نسل فاصله است ، ولى چون يهوديان مرا مى بينند ، تعظيم مى کنند ، ولى شما با آنکه بين پيغمبر و فرزندش يک نسل بيش فاصله نيست ، فرزندانش را کشتيد ؟ "


  • + داستان مرد شامى و مجلس يزيد
    نويسنده: حاج نعمت سه‏شنبه 18/10/1386





  • داستان مرد شامى و مجلس يزيد


    در اين هنگام ، مردى از اهل شام به سوى فاطمه بنت حسين ( عليه السلام ) نگريست و گفت : " اى امير المؤمنين ! اين کنيز را به من ببخش ! " فاطمه به عمه‌اش زينب گفت : " عمه جان ! يتيم شدم و اينک مى خواهند مرا به کنيزى ببرند " . زينب ( س ) فرمود : " نه ، اين فاسق نمى تواند ‹ صفحه 685 › چنين کارى را انجام دهد " . مرد شامى از يزيد پرسيد : " اين کنيز کيست ؟ " يزيد گفت : " فاطمه دختر حسين ( عليه السلام ) و آن هم زينب دختر على بن ابى طالب است " . مرد شامى گفت : " اى يزيد ! خدا تو را لعنت کند ! به خدا قسم من گمان مى کردم آنان اسيران رومى هستند " . يزيد گفت : " به خدا قسم تو را هم به آنان ملحق مى کنم " . سپس دستور داد او را کشتند . راوى مى گويد : يزيد خطيبى طلبيد و امر کرد که بالاى منبر برود و در مورد حسين ( عليه السلام ) و پدرش بدگويى کند . خطيب بر سر منبر آمد و در بدگويى به أمير المؤمنين وحسين شهيد ( عليهما السلام ) و مدح معاويه و يزيد ( لعنهما الله ) بسى مبالغه کرد . على بن الحسين ( عليه السلام ) فرياد زد : " واى بر تو اى خطيب ! خشنودى مخلوق را در برابر غضب و خشم آفريدگار به جان خريدى ، پس جاى خود را در آتش آماده ببين " . ابن سنان خفاجى ( 1 ) در وصف أمير المؤمنين ( عليه السلام ) چه نيکو سروده است : " بر بالاى منابر به أمير المؤمنين على ( عليه السلام ) آشکارا دشنام مى دهيد ؟ در صورتى که چوبهاى همان منابر با شمشير او براى شما مهيا گرديده است " . در همان روز يزيد به على بن الحسين ( عليه السلام ) وعده داد که سه حاجت از حوايج او را برآورد . سپس دستور داد تا اهل بيت را به خانه اى بردند که آنان را از گرما و سرما حفظ نمى کرد . در آنجا ماندند تا آنکه صورتهاى ايشان ترک برداشت و چاک چاک شد و در تمام مدتى که آنان در دمشق بودند ، پيوسته به عزادارى حسين ( عليه السلام ) اشتغال داشتند .


    . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


    ‹ پاورقى ص 685 › 1 . عبد الله بن احمد سعيد خفاجى حلبى ، شاعر اديب ، متوفى 466 ه‍ . ق .


       1   2   3   4   5   >>   >