نسيم و نيزه و آن گيسوي سبکبالت
سر تو قافله سالار و من به دنبالت
گرفته ماه مرا ابر خون و خاکستر؟
دميده بين تنور آفتاب اقبالت ؟
هنوز خون بهار از نگاه من جاري است
به ياد تک تک مرثيه هاي گودالت
چه کرد با جگرت ماتم علي اکبر
که شد کنار تنش مثل محتضر حالت
و عمه گفت که بعد از عموي لب تشنه
شکست نخل اميدت ، دلت ، پر و بالت
بهار تيغ به باغ تن تو لاله دواند
خزان نعل ولي حيف کرد پا مالت
چه کرد با لب تو چوب خيزرانش که
شکفته مثل گل لاله زخم تبخالت
برايم از تو چه مانده حسين مي داني ؟
ميان قاب دو دستم کبود تمثالت !
در اين سفر همة دلخوشي من اين است
سر تو قافله سالار و من به دنبالت





